عباس اقبال آشتيانى
139
تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )
و به او تكليف كرد كه يا او را پيش الملك المظفر صاحب ديار بكر و ميافارقين ببرد و انعامى گران بگيرد و يا به يكى از شهرهاى متعلق بسلطان برساند و بمنصب اميرى منصوب گردد ، آن كرد مصمم شد كه جلال الدين را به ايران برگرداند و به همين خيال او را ميان عشيرهء خود برد و سلطان را پيش زن خويش گذاشت و براى احضار قبيلهء خود به كوهستان رفت ، در اين ضمن كردى مسلح پيش زن او آمد و به او گفت كه اين خوارزمى كيست و چرا بكشتن او قيام نمىنمائى گفت چون شوهرم او را پناه داده در امان است ، ليكن آن كرد چون دانست كه ميهمان خوارزمى سلطان است او را بانتقام برادر خويش كه در محاصرهء خلاط بقتل رسيده بود كشت و به روزگار آشفتهء آن سلطان دلاور به اين شكل فجيع خاتمه بخشيده شد . بعد از مسلم شدن واقعهء قتل جلال الدين الملك المظفر صاحب آمد ( ديار بكر ) كسان به جبالى كه سلطان در آنجا بقتل رسيده بود فرستاد و اسب و سلاح و جامهء او را بدست آورد و استخوانهاى آن پادشاه تيرهروز را نيز آورده در محلى مدفون ساخت . تا قريب سى سال بعد از قتل سلطان جلال الدين منكبرنى هنوز مردم كه از كيفيت مرگ او درست خبر نشده بودند او را زنده مىپنداشتند و هرچند صباحى كسى خروج مىكرد و مىگفت من سلطانم و مردم را به اين بشارت در انبساط و مغول را در وحشت مىانداخت ، حتى در حق او افسانهها نيز نقل مىكردند و كسى نمىخواست مردن چنان مرد دلاورى را كه در تمام مدت حيات دقيقهاى آرام نداشت و هرچند روز در يك نقطه از نقاط ممالك وسيعهء ايران و عراق و الجزيره و گرجستان بود و حريف پرزور كفار مغول و عيسويان گرجى محسوب مىشد باور كند . مختصرى از سيرت جلال الدين - جلال الدّين مردى كوتاهقامت و گندمگون بوده و به فارسى و تركى هردو تكلم مىكرده است و از جهت قيافه بتركان خيلى شباهت داشته . مادر او از زنان هندونژاد بود و همين امر يكى از علل كينهء تركان خاتون نسبت به او و دور كردن او از وليعهدى محسوب مىشده چه تركان خاتون مىخواست ارزلاغ شاه برادر كوچكتر جلال الدين كه مادرش مثل خود او از تركان قنقلى بود بعد از پسرش وارث تاج و تخت خوارزمشاه گردد . جلال الدين مردى متين و حليم بود و كمتر زبان به دشنام مىگشود و در دلاورى